خرید بک لینک

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

سرگذشت عجيب همسايه ابوبصير:

<strong>داستان</strong> <strong>همسایه</strong> ابو <strong>بصیر</strong>...

او مى گويد: همسايه اى داشتم كه از كارگزاران حكومت ظالم (بنى اميه يا بنى عباس) بود و از اين طريق اموال فراوانى را به دست آورده و مشغول عيش و نوش و لهو و لعب بود. اضافه بر اين، افراد فاسد را به مجلس خود دعوت مى كرد. بارها او را نصيحت كردم ولى دست برنداشت اما هنگامى كه زياد اصرار نمودم گفت: اى مرد! من آدمى آلوده به گناهم و تو مرد پاكى هستى اگر شرح حال مرا براى يارت امام صادق(عليه السلام) بازگو كنى اميد مى رود نجات يابم.
ابوبصير مى گويد:گفته هاى او در دل من اثركرد هنگامى كه خدمت امام صادق(عليه السلام) رسيدم شرح حال او را به آن حضرت عرض كردم. فرمود: هنگامى كه به كوفه بازگشتى او به ديدار تو مى آيد. به او بگو جعفر بن محمّد براى تو پيغام فرستاده و گفته است كه دست از اين كارها بردار، من بهشت را براى تو تضمين مى كنم.
ابوبصير مى گويد: وقتى به كوفه بازگشتم در ميان كسانى كه به ديدار من آمدند همسايه گنهكارم بود. هنگامى كه خواست برخيزد و برود اشاره كردم بنشين تا منزل خلوت شود من كارى با تو دارم. هنگامى كه منزل خلوت شد به او گفتم: حال تو را براى امام صادق(عليه السلام) شرح دادم امام(عليه السلام) فرمود: سلام مرا به او برسان و به او بگو اعمال ناشايست خود را ترك كند و در برابر آن، من بهشت را براى او تضمين مى كنم.
مرد همسايه با شنيدن اين سخن، سخت منقلب شد و گريه كرد. سپس گفت: تو را به خدا جعفر بن محمّد چنين پيامى به من داده است؟ ابوبصير مى گويد: قسم ياد كردم كه اين پيام آن حضرت است. آن مرد گفت: همين كافى است و سپس از نزد من بيرون رفت.
بعد از چند روز كسى را به سراغ من فرستاد تا نزد او بروم. ديدم پشت در خانه ايستاده در حالى كه بدنش تقريباً برهنه است. گفت: اى ابوبصير! هرچه در منزل از اموال حرام بود آن ها را در راه خدا دادم. (يا به صاحبانش بازگرداندم) و تو مى بينى اكنون در چه حالم.
ابوبصير مى گويد: با كمك برادران شيعه، لباس (و ساير نيازمندى ها را) براى او گردآورى كردم (در حالى كه از تصميم و همت او سخت شگفت زده بودم).
مدتى گذشت بار ديگر به سراغ من فرستاد كه بيا من بيمارم. ابوبصير مى گويد: به سراغش رفتم و مرتباً براى درمان او مى كوشيدم ولى درمان ها سودى نبخشيد و سرانجام در آستانه رحلت از دنيا قرار گرفت.
ابوبصير مى گويد: در واپسين ساعات عمر در كنار او نشسته بودم و او بيهوش شد. هنگامى كه به هوش آمد صدا زد: اى ابوبصير! دوست تو به عهدش وفا كرد. اين سخن را گفت و چشم از دنيا فروبست.
ابوبصير اضافه مى كند: مدّتى بعد به زيارت خانه خدا رفتم; سپس براى زيارت امام صادق(عليه السلام) به مدينه آمدم هنگامى كه مى خواستم وارد منزل آن حضرت شوم در حالى كه يك پاى من در دالان خانه بود و پاى ديگرم در حياط خانه، امام(عليه السلام) از داخل اطاق صدا زد و فرمود: «يا أَبَا بَصِير قَدْ وَفَينَا لِصَاحِبِكَ; اى ابوبصير! ما به عهدى كه با دوست تو كرده بوديم وفا كرديم!»[7]. [8]
*
كافى، ج 1، ص 474، ح 5.
[8]. سند گفتار حكيمانه: اين كلام آموزنده را قبل از سيد رضى مرحوم ابن شعبه حرانى در كتاب تحف العقول نقل كرده ولى طولانى تر از مرحوم سيد رضى، و بعد از مرحوم سيد رضى فخر رازى در تفسير خود و ديلمى در كتاب ارشاد آن را آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 295)

برچسب: نویسنده: زهرا نعمتی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 0:08

صفحه بندی